تبلیغات
:.: ________ I'm DeaD ________ :.:

 از زمانی كه همهء روابط خودم را با دیگران بریده ام ، میخواهم خودم را بهتر بشناسم  

(( صادق هدایت ))

:.: زندگی را نمیشود تحمل کرد مگر کمی دیوانگی چاشنی آن باشد ? :.: •



 

 

 

و پایان بازی!!! استقلال قهرمان شده! خدا می‌دونه که حقشه!!! به لطف یزدان و بچه ها، استقلال قهرمان شده!! دیدار ما ۵ روز دیگه در آزادی!!!

نوشته شده توسط SorousH MetaL در یکشنبه 15 اردیبهشت 1392 و ساعت 22:05 [+] | نظرات ()

من هیچم...مثل تو ..خدای تو! و هدف های به ظاهر  امید انگیزت!


من منفورم...مثل تو....خدای تو...! و احساس های به ظاهر فریبنده ات!


من بیزارم از تو و خدای تو ...زندگی تو..ملت تو!! و همه چیز که به تو مربوط شود!


من من من چه کلمه مسخره و حال به هم زنی! چه دروغ استقلال انگیزی!


بمیر مثل من بمیر نترس همه بمیریم تا خدا هم بمیرد!


خسته ام از هر چی جنون است! از هر چی هست و نیست!!! یکی روحم را بکشد!

::..:: سروش ::..::



نوشته شده توسط SorousH MetaL در یکشنبه 4 فروردین 1392 و ساعت 23:03 [+] | نظرات ()

بوی شهوت ؛                       بوی مرگ،
                   بوی" دختری جوان"،
                                    بوی تند اندام تو!
بوی گند سیگار
  روی تار و پود پیرهن کثیف من  توی اتاق!
                  بوی مستی ،بوی جرم......

بــــوی زن       بـــــــــــوی خــــــــون

بوی مشروب،
                      بوی تو،
                                   بوی گند سیگار............



نوشته شده توسط SorousH MetaL در دوشنبه 14 اسفند 1391 و ساعت 23:01 [+] | نظرات ()
شهرمن درد دارد

شهر من مرد دارد

شهر من بیشتر نامرد دارد

شهر من امروز ها قشنگ نیست

شهر من دیروز هم قشنگ نبود

شهر من دین دارد دین دار ندارد

شهر من شبها شروع می شود

شهر من شبها تمام می شود

شهر من کودک دارد کودک کار دارد

شهر من بهشت دارد بهشتش زهرا نام دارد

شهر من جنوب شهر دارد جنوب شهر آرزوی شمال شهر دارد

شهر من خیابان زیاد دارد خیال باف هم زیاد دارد

شهر من خانه زیاد دارد خانه دار زیاد ندارد

شهر من از مردم هایش خاطره دارد بیشتر خاطره ی بد دارد

شهر من.. شهر من.. شهر من انگار شهر من نیست...!


نوشته شده توسط SorousH MetaL در پنجشنبه 19 بهمن 1391 و ساعت 23:14 [+] | نظرات ()

آتش سوزان و یک عریان

معبد پر خون و این شیطان

آخرین زنگار قلبش را

میتراشد با دلی نالان

از برای نفرت و کینه

در وجودش گشته یک طوفان

زندگی احساس عشقش را

شسته میبیند در این باران



نوشته شده توسط SorousH MetaL در سه شنبه 3 بهمن 1391 و ساعت 22:59 [+] | نظرات ()
:.: Floating Bridge  :.:


پنجره های بعداز ظهر شكسته  است
و صدای پارس سگی در چمنزار به گوش میرسد
سر دبیر روزنامه
سیگاری آتش میزند
او به سوسكهای ظرف وانیل می اندیشد...

چه بعد از ظهرهای یكنواختی دارد
سان فرانسیسكو...!!!
موندم با این پل شناور و تجهیزات آقای فلوید
چكار كنم...؟



ادامه مطلب
نوشته شده توسط SorousH MetaL در چهارشنبه 6 دی 1391 و ساعت 19:03 [+] | نظرات ()
:.: درد گنگ یک هیستریا :.:

بوی هیچ خبر خاصی نیست!
یه جمعه لعنتی دیگه!
خدای من!
22 سالم تمام شده اما مادرم من را بچه ای با فقدان عقل میدونه
یه چیزی مثل اینکه سوپ قارچ دارن بهم میخورانن
این روز ها همه چیز گنگ هستند چه برسه که جمعه باشه
آه...........
زندگی تغییر کرد
آن را در آب حس میکنم
در زمین حسش میـــــــــــــــــــکنم
بویش را در هوا استشمام میکنم
انتخابی ندارم
فکر مرا به سمت پارانویا محض میکشاند
انگار که سارتر قلمش را بر کف دستانم نهاده
وقتی که بوی سیگار را حس میکنم موهای بینیم به ارتعاش میافتند شاید که لو سالومه ای موقت نیاز باشد تا دست از این خیال بردارم
انگار که روی سنگ ریزه هایی قدم میزنم و تهوع درد پاهایم درون سرم بیداد میکند
موزیک تنها چیزی بود که داشتم
صدای ویتس من را آرام میکرد
من این مرد را دوست دارم
اما هستریای من پا بر جاست
که از ته، سر خط جایی که
 کارگران معبد زغال سنگ  و دستان پینه بسته با جوراب هایی پاره و بد بو
زندگی میکنند
و این بو چیزی نیست جز مشقت هیستریای فقر
هنوز خیال میکنم که لو سالومه ای در کار است......»ِ




ادامه مطلب
نوشته شده توسط SorousH MetaL در چهارشنبه 15 آذر 1391 و ساعت 18:59 [+] | نظرات ()

خداحافظ نیمكت زخمی

روز اول دبستان تنهایی و وحشت از گریه کودکان دگر..

دوم دبستان و دوستان نه چندان پاک

سوم دبستان و انزوا

چهارم و خودکفایی

پنجم و ذهن بیماری که به یاد نمی اورد پنجم دبستانش را چگونه به سر کرده است....

دلتنگ ساعت های بی غمی فرار از واقعیت های دور از مدرسه.سلاح ممتازی در برابر رفتار های غیر اجتماعی...

نه هیچ زمانی کودک نبوده ام اما حالا .. پیر بی تجربه ی منتظری هستم به اخر...

اخر هم درست مانند اول ..تنهایم.. با این تفاوت که اول را با نام خدا شروع کرده ام و اخر را با نام...با هیچ نامی به پایان خواهم برد.

 



نوشته شده توسط SorousH MetaL در جمعه 19 آبان 1391 و ساعت 23:05 [+] | نظرات ()
:.: كوك و سیگار :.:


من به نیش زنبور
آلرژی دارم
و
كاری به توت و تنبور و شاعر ندارم
یك ربع پیش
تصوف میكردم
و بستنی كارامل میخوردم،
اما مگر طرحهای پیكاسو
سماع طبیعت با انسان است؟
یه جایی همین اطراف
حسنی ای بود كه به مكتب نمیرفت
صلیب مسیح به گردنش می آویخت،
پاسبانی بود كه
از هانیبال
لیمو میگرفت
و رفتگری كه، لیموزین سوار میشد.
غضنفر
شلوار ورساچی میپوشید
و كافه كنج میرفت.
تهمینه با میلان در می افتد
و سكینه گورگوروث گوش میكند،
طبیعت بذر زنگار میپاشد
و كافكا زرنیخ میكارد.
من نیچه و ماتریكس نیستم،
نویسنده پرتقال كوكی هم نیستم
من پالپ فیكشن گوسفندانم
فقط
ای كاش زمان به عقب بازگردد و هیكل مرا در خود فرو برد
ننگ بر توباد
فرانكشتاین زمانه،
با زمینی از خاك گلدان
و جنگلی پر از ابله،
داوینچی های فضانورد
و عصر طلایی تمسخر مذاهب
شكافت اتم
و مغز فندق.
ما تنها قسمت چركی از امپرسیونیسم خلقت هستیم
ننگ بر تو باد...


ادامه مطلب
نوشته شده توسط SorousH MetaL در یکشنبه 7 آبان 1391 و ساعت 18:57 [+] | نظرات ()
:.: HoSpital MinD :.:

از خودم میپرسم...
در یک راهرو باریک و بسیار طویل ایستاده بودم، کنار در مکانی که بهش ساب آی.سی.یو میگن، چند قدم به طرفش برداشتم دوست داشتم سیگاری از جیبم در آورده و آتش بزنم در عوض گوشی موبایل خود درست زمانی که کنار درب آی.سی.یو ایستاده بودم را از جیب خود بیرون کشیدم چراغ قرمز رنگی سه دفعه بصورت ممتد بالای درب ورودی روشن و خاموش شد و چند ثانیه ای بیشتر طول نکشید که صدای آژیر از جای دورتری به گوش رسید...
من سراسیمه از کنار درب آی سی یو دور شدم، صدای آژیر قطع شد، نور یکی از چراغ های مهتابی که نیمه سوخته بود در میانه راهرو روشن و خاموش میشد من اکنون کنار نرده ها ایستاده بودم با چشمانی خیس از اشک و افکاری متلاطم و بدن و اعصابی دردناک از مالیخولیا و بیخوابی مفرط کف پاهایم بسان کوره آشوویتز گشته بود اما دستانم یخ کرده بود.
3:00 صبح
داخل بخش کنار تختش داشتم چرت میزدم در حالیکه موزیک ملایمی داخل گوشهایم زنگ میکشید الان 35 روز از بستری شدنش میگذشت، لوسمی تشخیص پزشک بود، دوهفته بعد از شروع بستری بود که کموتراپی یا همون شیمی درمانی رو آغاز کردن و دقیقا هفت روز که شامل روزهای همون هفته سوم بود که شیمی درمانی شده بود حالا چرا به یکماه و خورده ای کشیده بود قاعده پیچیده ای نبود عوارض بعد از شیمی درمانی...
فردای هموان روز تمام چیزهایی که دیده و شنیده بودم کاملا حقیقی و زاییده خیال نیستش،
داخل بخش ساعت 9 صبح: بر روی یک تخت کنار اتاق شماره 5 زن جوانی که سرم از دستانش جدا شده بود.. رد باریکی از خون کف راهرو بخش، صدای ضعیف رادیو از استیشن پرستاران، دو مرد نحیف و بد لباس در حالیکه به دیوار تکیه داده بودند بوی تعفن خاصی میدادند از کنارشون که رد شدم مشغول صحبت کردن بودند و حواسشون به قیافه درهم خورده من نبود که کم مونده بود از بوی گندشون همونجا تگری بزنم یکیشون به سمت استشین پرستاران راه افتاد در حالیکه اصلا حواسش نبود که داره از روی همون رد خون کف راهرو رد میشه و بقیه قسمت های بخش رو هم به گند میکشه...
ساعت 10 صبح پسرک جوانی که به نظر تو کار موزیک بود کنار اتاق شماره 3 ایستاده بود. آقای فرهاد دیلی تنها پرستار مرد داخل بخش که از قضا برادر درامر بند آلیاژ (فرزاد دیلی) هم بود یکی از رفقای بنده مشغول صحبت با من بود داشتیم در مورد داروهای نارکوتیک با هم بحث میکردیم حس کنجکاوی بنده هم حسابی گل کرده بود و باقی قضایا.... پسرک موزیک باز در حالیکه دستگاه پلیرش تو دستاش بود به طرف من اومد و در مورد دارویی آرامبخش به نام هالوپریدول چیزهایی گفت... ده دقیقه بعد توی حیاط بیمارستان خلوت ترین بخش بیمارستان نمازی در حالیکه به گربه ای خیره شده بودیم سیگاری به من تعارف میکند و در مورد یکی از دوستانش که بر اثر اوور دوز مواد روان گردان به فنا رفته بود تصویر سازی میکرد حس سنگینی عجیبی زیر پلکهایک حس کردم... ساعت دو بعد از ظهر با صدای ناله های مادرم که بیقرارم کرده بود بار دیگر کنار استیشن درخواست مورفین کردم...
ساعت چهار و نیم بعد از ظهر من، مادر بر روی صندلی چرخ دار، روز جمعه، یک اپرای پاواروتی  La Donna A mouille... ، عروسی فیگارو ار موتزارت، از گوشی موبایلم که در قسمت عقبی ویلچر گذاشته بودمش در حالیکه ویلچر رو راه میبردم، ... دقایقی نگذشت که خودم بودم به تنهایی در حالیکه ویلچر خالی رو گرفته بودم صدای موزیک بسیار بالا به گوش میرسید در یک راهرو خالی, فضایی رعب آور مادرم رو صدا میزدم اما تنها پژواک صدای خودم به گوشم بازمیگشت و نعره های پاواروتی اوج میگرفت انتهای راهرو تاریک بود... موقع بازگشت مادرم رو دیدیم بر روی همان صندلی چرخ دار که در حالیکه سر تراشیده خود را با روسری کوچکی پوشانده بود رو به من گفت دیگه برای امروز بسه بیا تا به اتاق برگردیم...
طبقه اول از بخش آزمایشگاههای بیمارستان ساختمان شماره سه زیر پله ها یک درب کوچک و یک برانکارد بسیار تمیز ولی ناکارآمد به چشمانم خورد در حالیکه قصد داشتم به آزمایشگاه مغز استخوان در طبقه سوم بروم نظرم رو عوض کردم دقایقی بر روی برانکارد نشستم و سپس درب کوچک را باز کردم، اتاقکی کوچک زیر پله ها مقداری کابل و وسایل پیمانکاری به چشمم خورد درب اتاقک رو بستم سیگاری آتش زدم و لحظاتی با موزیک جز یک بند فنلاندی به خواب رفتم... بالاخره جایی داخل خود بیمارستان گیر آورده بودم که برای لحظاتی میتونستم حالتی پارانرمال بگیرم سیگاری بکشم و دقایق از پوست آلوده خودم جدا بشم و در حباب افکارم به قسمتهای مختلف این شهر سرک بکشم اما دوباره باز به چرخه طبیعت بازگردم...

طبیعت اینروزهای من که بوی الکل و وایتکس میداد، صدای لاندری و غذای بی نمک بیمارستان، پرستار  27 ساله چشم سبز داخلی عمومی دو و لبخندها و چشمک های دیوانه کننده اش آقای دیلی و نصایح دلنشینش، مورفین و اتاقک معمایی نارکوتیک، آزمایشگاه علوم پزشکی و بی خوابی های شبانه، گشاد شدن مردمک چشمها و سردرد های وحشیانه آخر شب، پاهای تاول زده از بی کسی، درد و هیجان مطالعه کتاب سرگذشت بیماران روانی به روایت DSM.IV در واپسین ساعات شبانگاه، موزیک های تکراری اما سمفونیک، نمونه های جنین ناقص در شیشه های الکل و وحشت از انسانیتی موهوم، اپرای لوچیانو پاواروتی و ویلچر خالی در یک راهروی خالی تر...

حالا از خودم میپرسم که چند نفری که تو اون وضعیت کاملا کنارم بودن... چطور میتونم زمانی این واقعیت ها رو براشون بازگو کنم؟!





نوشته شده توسط SorousH MetaL در یکشنبه 2 مهر 1391 و ساعت 18:53 [+] | نظرات ()
ســروش جوانیست لاغر اندام كه به طرز احمقانه ای نسبت به اشیاء و افراد اطرافش مشكوك است ،او پس از گذراندن یك دوره لاشخور بودن می كوشد تا همچون
شخص ثالث به دنیای انسان ها باز گردد ،
او از همیشه زخمی تر است و سعی دارد با درد خود جان تازه ای به زخم قلم بدهد
او در دنیای كوچك خود آرام با غصه هایش تنها میرود . فانوسی خاموش همراه شبهای اوست ، فانوس هم آرام و یواش
مثـل او جــان میدهد.
 ســروش نمی داند كه آیا بی گناه است یا گناهكار .با این همه دلش می خواهد زندگی كند .
 

 

قالب های میهن بلاگ
تخفیف ویژه برای این هفته (-)
فیلتر شکن -> پروکسی لیست (-)
تخفیف ویژه برای این هفته (-)
کریستیانو رونالدو (-)
آموزش وردپرس (-)
دانلود اهنگ جدید (-)
قالب وردپرس (-)
کسب درآمد آسون از اینترنت (-)
***~هفت گنج~*** (-)
شارژ مستقیم (-)
ساعت دیواری طرح پانـــا (-)
ساعت دیواری طرح پانـــا (-)
آپلود رایگان عکس و فایل (-)
گیرنده دیجیتال تلویزیون (کامپیوتر و لپ تاپ) DVB-T (-)
پکیج اورجینال نرم افزار آموزش زبان انگلیسی رزتا (-)
آپلود رایگان عکس و فایل (-)
ساعت زنانه طرح قلب slimsatr (-)
شاد ترین گروه دختر و پسرای ایرانی (-)
پکیج اورجینال نرم افزار آموزش زبان انگلیسی رزتا (-)
ساعت زنانه طرح قلب slimsatr (-)
ادکلن زنانه Milion (-)
شاد ترین گروه دختر و پسرای ایرانی (-)
ادکلن زنانه Milion (-)
مجموعه جدید نرم افزار و بازی اندروید 2013 (-)
چیز دانلود | بزرگترین مرجع دانلود فارسی زبانان (-)
جامعه مجازی گپر (-)
ایرنا شاپینگ (-)
پروژه های دانشجویی Tinoj.Com (-)
$سایت تخصصی کسب درآمد از اینترنت$ (-)
خرید شارژ (-)
آرشیو لینكدونی

  Emperor Lucifer, Master and Prince of Rebellious Spirits, fallen from grace...Oh, prideful Morningstar, thou who defy the rising of the light... to thee I swear obedience.Father of sin, my life is thine.

  ســـروش متـــال

  نفرین بر آنانکه که مطلبی از این سرزمین تاریک بی هیچ نشانی در قلمروی خویش آورند 

 

 

نام شما :
ایمیل شما :
نام دوست شما:
ایمیل دوست شما:

Powered by Soroush Metal
 

SorousH MetaL

I'M DeaD
 


خوب بود میتوانستم کاسه سر خودم را باز کنم و همه این تودهء نرم خاکستری پیچ پیچ کله خود را درآورده و بیندازم جلو سگ!

(صادق هدایت)