تبلیغات
:.: ________ I'm DeaD ________ :.:

 از زمانی كه همهء روابط خودم را با دیگران بریده ام ، میخواهم خودم را بهتر بشناسم  

(( صادق هدایت ))

:.: زندگی را نمیشود تحمل کرد مگر کمی دیوانگی چاشنی آن باشد ? :.: •



 

 

 

:.: مه ! :.:

از پشت شیشه مه گرفته دلم به هوای بیرون نگاه میکنم ... چه برف زیبایی ... دونه های ریز ریز برف با چه شتابی به دل زمین می آیند و با هر قدم عابری له و نابود میشوند .. ببین که امروز و امشب دنیا با تموم سیاهی و پلیدی اش چطور رنگ سفید به خودش گرفته و مدعی شده که افکار زائدش رو زیر این دونه های سبک تر از پر برف منجمد کرده ... میشه تعبیر زیبایی از این اتفاق نو داشت میشه دلتنگ بود و در عین این دلتنگی به زیبایی این شب تیره ئ امید وار اندیشید ... شاید که زمستان با تموم لذت و زیبایی اش برای عده ای ناراحت کننده باشه اما برای من عین زندگی است . زندگی ای که یخ کرده و همه چیزش در خواب زمستانیه خوابی که در پس این تاریکی و نیستی شکوفا شدن و بیداری نهفته است .

با انگشت روی شیشه مه گرفته اتاقم میکشم چه زجه ای، چه صدای پر دردی ،چه گریه آرومی ...این پنجره هم چه بی صدا شکست ....

"ها" "ها" با صدای بلند تری "ها " میکنم  با چه سرعتی همه چیز محو میشوند همه چیز مثل این بخار های سرد وجودم بی صدا میشکنند و ناپدید می شوند و فقط ردی از خاطره های سیاه و روشن به جا میگذارند .آخ که چقدر دلم سیاه است .. چقدر دلتنگم ...

این روزها عجیب دنبال دنیای کودکی ام در کوچه های بن بست ذهنم پرسه پرسه میزنم و با دستهایی خالی از احساس ، سرد و منجمد بر میگردم ...

 به آدم هایی که اون پایین در هیا هوی رفت و آمدند نگاه میکنم ... به دنبال چه هستند ، چرا این اندازه عجله ، چرا این همه آشفتگی ... چه لحظه سردی ... همه چیز برای رها شدن از این همه سردی در تکاپوی رفتن است و من آرام و بی صدا منزوی این پنجره و هیاهوی بیرون ام .... اکنون نیازمند جرعه ای تحرک و بودنم که این درون بی صدایم را به جنب و جوش در آورم و برمو برم  و رها بشم از دلتنگی و تاریکی این دنیای مه آلود ...

 این نگاه بهت زده بهم میگه که بخند ، بخند ، زورکی بخند و گریه امانم را بی  امان میکند... چشم هایم را به رو ی این دنیای منجمد و پر از هیاهو می بندم و در دنیای تاریک خودم قدم می زنم و به نا کجا آباد درونم گره محکمی میزنم به گذشته و خدا حافظ ....




نوشته شده توسط SorousH MetaL در چهارشنبه 29 شهریور 1391 و ساعت 16:25 [+] | نظرات ()
:.: اجبار حضور! :.:

در این زندگی،زیستن،فقط به معنای حاضر بودن است. پایان

ما در این دنیاییم که مثل یک بازیچه با ما رفتار شود. نه اینکه زندگی کنیم.اگر زاده شده بودیم تا زندگی کنیم انتخاب مسیر زندگی دست ما یود نه دست کسی که ما را بازیچه خود قرار داده. جتی اگر الان هم بتوانیم با سختی های فراوان مسیر زندگی خود را تغییر دهیم این موضوع از قبل معلوم بوده و از قبل برای بوجود آورتده ما معلوم و مشخص بوده. اجبار حضور این است که ما را مانند عروسک خیمه شب بازی به این طرف و آن طرف میبرد. ما را وارد مشکلات می کند که مثلا به خودمان ثابت شود که چگونه می توانیم با سختی ها روبرو شویم و با آنها بجنگیم چون برای خودش از قبل معلوم و مشخص بوده.اگر ما در این دنیا هستیم که زندگی کنیم توانایی فدرت تصمیم گیری داشتیم که بتوانیم آنها را عملی کنیم. ولی حیف که همه اینها دست کسی دیگر است. ما زمانی می توانیم بگوییم که به این دنیا آورده شده ایم تا زندگی کنیم که به اختیار خودمان زاده شده باشیم و بتوانیم برای خودمان تصمیم راه زندگی را بگیریم.

چیزی بهتر ار آرامش دلی سوزان،کثافت زندگی را نمایان نمی کند.




نوشته شده توسط SorousH MetaL در پنجشنبه 16 شهریور 1391 و ساعت 16:23 [+] | نظرات ()
ما كاشفان ِ كوچه های بن بستیم
حرف های ِ خسته ای داریم
این بار ، پیامبری بفرست
كه تنها گوش كند...

ادامه مطلب
نوشته شده توسط SorousH MetaL در یکشنبه 29 مرداد 1391 و ساعت 14:19 [+] | نظرات ()

یکی دیگه هم پر کشید و رفت...

فقط نمیدونم چرا باید آخرین شب زندگیش رو با من میگذروند آهنگ هایی رو که خودم واسش ساخته بودم و یادم رفته بود ُ یکی یکی واسم زد و خوند

کلی خندیدیم    خاطره تعریف کرد

وقتی که دم دمای صبح داشتم از پیشش میرفتم ازم معذرت خواهی کرد که امشب یه خورده دپرس بودم و بهت اساسی حال ندادم و دستم به ساز نمیرفت مثل همیشه...

داش علی دیگه نیستی تا یاردبستانی رو با هم بزنیم و بخونیم

خدانگهدار  یار دبستانی...

--------------------------------------------

پ ن : میخوام این آخر سری ها عوض شم ُ از مدل موهام شروع کردم!!!!


ادامه مطلب
نوشته شده توسط SorousH MetaL در دوشنبه 23 مرداد 1391 و ساعت 02:09 [+] | نظرات ()
:.; هرگز :.:

برای من تاسف نخورید
چون لیاقت زندگی کردن را دارم و راضی ام
ناراحت آدم هایی باشید که به خودشان می پیچند و
از همه چیز شاکی اند
آن ها که روش زندگی شان را مثل مبلمان خانه
...دائم عوض می کنند
همین طور دوستان و رفتارشان را
پریشانی شان دائمی است


هرگز زانو نخواهم زد،حتی اگر سقف آسمان کوتاهتر از قامتم باشد

-------------------------------------------------------
پ ن :
بودیم و کسی پاس نمیداشت که هستیم ، باشد که نباشیم و بدانند که بودیم





نوشته شده توسط SorousH MetaL در شنبه 14 مرداد 1391 و ساعت 02:00 [+] | نظرات ()

به كسی چه !

درد ِ من جون تازه ای میده به زخم قلم

به كـَسی چه !

دلم سخت گرفته از این مهمانخانهء مهمان كش

به كـَسی چه !

چهره سرخ عشق تو زندگی من پیدا نیست

به كـَسی چه !

بوی گند سیگار روی تاروپود پیراهن كثیف من

به كـَسی چه !

تو زندگی من جایی برای دورغ نیست

به كـَسی چه !

اگه از تنهایی خودم سرمستم

اگه تنهایی خوبی دارم

به كـَسی چه !

تو این بی كسی و بی حرفی برای دل خودم مینویسم

به كـَسی چه !

خش خش ناگزیر پاهای من تو جاده ای بی عابر و بی انتها

به كـَسی چه !

من میرم از دوزخ خانواده ام

به كـَسی چه !

چنگ میزنم به اسمی كه زخم رو قلبم كشید

به كـَسی چه !

زوال احساس پاكم

به كـَسی چه !

لبریزم از حس ناامیدی

به كـَسی چه !

خشم یك مـَــرد

انهدام مـَـردی از یك نسل ِ مَـــــرد

به كـَسی چه !

من پیش خودم میمونم

این قلم ، این كاغذ مال منه !

كی مثل من لحظه هاشو زار می زنه؟

به كـَسی چه !

میتونم خاطره هامو بشمرم و بفهمم جز خود ِ من كی به فكر ِ خودمه !

به كـَسی چه !

تو یه قفس بی در، اسیرم

محكومم به گریه ، به لبخند

به كـَسی چه !

مرگ ، دوری ، بیتابی

بین مرگ و زندگی اسیرم

چراغ ستاره ام تو هفت آسمون رو به خاموشی میره

به كـَسی چه !

من برای خودم آزادم

---------------------------------------

پ ن : به كـَسی برنخوره! اگه دستم لبریز از عطر مـَرگ بود  اگه در پیلهء تنهایی خودم خوشبختم

بهت بر نخوره رفیق !

تو هم نفر بعدی راه منی...



نوشته شده توسط SorousH MetaL در چهارشنبه 11 مرداد 1391 و ساعت 01:31 [+] | نظرات ()
برسقف آسمان این دیار ناراستی سایه أفکنده است و اینجا در ذهن مردمانی از خویش غریب، جومونگ ها و مختار، اسطورگی میکند! مردمانی که پدران فاتح خود را ترسو می پندارند;
مردمانی که خیام ها را دائم ألخمر و حافظ را به فال كولیان خیابانی قیاس میکنند،مردمانی که بابک ها و مازیارها را زنازاده می دانند، و أعرابی حرامزاده را خدازاده!!!


------------------------------------------------------------------------
پ ن ۲ :
جدیدا كامنتهای باحالی میاد : وای آقا سروش فوق العاده نوشتی خیلی زیبا بود ...!!

آخه ... بخونید من چی مینویسم تو تك تك كلماتم تلخی پیداس !  درد و رنج من واسه بعضیا فوق العادس !!

!  در ضمن روی صحبت من با یه عده خاص بود كه اصلا نمیشناسمشون به بقیه بر نخوره...


نوشته شده توسط SorousH MetaL در پنجشنبه 5 مرداد 1391 و ساعت 02:12 [+] | نظرات ()

آهای ... تو
تو با موهایی آشفته
تو با لبخندی عجیب
تو با چشمانی بسان آبشار
تو با دسته گلی از باران تابستان
تو با افكاری شكلاتی
ایستاده در شعاع آفتاب...
یك قسمت زمین در زیر پاهایت اقیانوس كوچكی از افكار مرا شناور نموده است... بیا و بذار كه مدتی من در افكارت شناور باشم.

حس خوبی دارم به (تو...) كه خودتم میدونی منظورم رو...

زیرا این حس خوبیه كه افكارت ذره، ذره با حباب های كف اقیانوس بالا بیاید و باز دوباره به چرخه طبیعت برگرده...



نوشته شده توسط SorousH MetaL در دوشنبه 2 مرداد 1391 و ساعت 18:56 [+] | نظرات ()
:.: ساعت های دراز تاریکی  :.:

ساعت های دراز تاریکی...حالا این...این...تندتر و تندتر...کلمات...مغز...سوسو زنان مثل دیوانه ها...قاپیدن و به سوی...هیچ...به سوی جایی دیگر...تجربه جایی دیگر...تمام مدت چیزی التماس میکند...چیزی در تو التماس می کند...التماس توقف این همه...بی جواب...دعای بی جواب...حتی ناشنیده...بیش از حد محو...همینطور...ادامه...تلاش...بی خبر از...بی خبر از تلاش...تلاش برای...هیچ...هیچ

زمان همان وضعیت زهرآلودی است که در آن متولد می شویم،زمان بی آنکه بدانیم،پیوسته ما را دگرگون می کند،و دست آخر نیز بدون رضایت ما،ما را می کشد.ما محکم به زندگی در زمانیم،زیرا گناه نخستین و ابدی...زاده شدن را مرتکب شده ایم،ما کفاره ی این گناه نخستین را با زیستن پس می دهیم و درد زیستن را نیز به یاری عادت تخفیف می دهیم.عادت مبین سازشی میان فرد و محیط اوست،یا میان فرد و تمایلات ارگانیک عجیب غریبش:عادت ضامن نوعی مصونیت کسالت بار،یا به عبارتی،برقگیر هستی فرد است.عادت همان وزنه ای است که سگ را به استفراغش زنجیر می کند.نفس کشیدن عادت است.زندگی عادت است.

شاید رویاست،همه اش یک رویا،رویایی که غافلگیرم خواهد کرد،بیدار خواهم شد،در سکوت،و دیگر هرگز نخواهم خوابید،خودم تنها،یا رویا،بازهم رویا،رویای یک سکوت،سکوتی رویایی،پر از زمزمه ها،نمی دانم،همه اش کلمات،بیداری هرگز،فقط کلمات،چیز دیگری نیست،باید ادامه دهی،همین و بس،به زودی متوقف می شوند،این را خوب می دانم،می توانم حسش کنم،به زودی ترکم می کنند.آنگاه همان سکوت،برای لحظه ای،چند لحظه ی ناب،با همان رویای خودم،آنکه ماندنی است،که نماند،که هنوز می ماند،خودم تنها،باید ادامه دهی،نمی توانم ادامه دهم،باید ادمه دهی،ادامه خواهم داد،درد عجیب،گناه عجیب،باید ادامه دهی،شاید پیش از این تمام شده باشد.برای پیر شدن وقت داریم همه جا پر از جیغ های ماست.اما عادت مخدر نیرومندی است.میان خزه ها لغزیده ایم و گیر کرده ایم.بنگر چگونه،آه کشان،از مقابل دهانه زورق به زیر می رویم.




نوشته شده توسط SorousH MetaL در جمعه 2 تیر 1391 و ساعت 16:20 [+] | نظرات ()
:.: خلاء های فکری دوار  :.:

چشمهایتان را ببندید، تا در تاریکی ذهن خود، هزارتویی از کلافهای پیچیده شده،
آغشته به (من) مشاهده کنید. تارهای تنیده شده از رویاهای محکوم به فنا، در گوشه
سقف خودآگاه من،سوسکهای له شده ای در کف کفش شما هنوز در حال دست و پا زدن
هستند،عشقهای نا خودآگاه من،عربده های فلسفی یک کولی را کسی درک نمیکند.
همچنان با چشمهای بسته بخوانید، تیتر اول روزنامه ی جنون هست: ذهنهای خسته تان را به چیزی در گیر نکنید،با ناچیز در آمیزید.برای ضجه های خفه شده انسان عاصی
کمی خنده،برای انسان آکنده از خواستن خویش مقداری گریستن کافی است.
شاید بزرگترین بدشانسی ما، بودن در این دایره هستی است، جایی که تردید یگانه
مفهومی است که کامل درک شده... وجود، کلمه ای پر از تنفر،پر از تعفن،پراز
کثافت و پراز ملال و رنجش بی ثمر است.حسرت یک آرزو برای (من) لعنتی:اما خلاصی از این دایره محال است،محال است که حادثه نباشد،محال است که حسرت و اندوه نباشد،محال است که دلهره ندانستن ما تمامی داشته باشد،محال است از بوی تعفن لباس چرک آلود تن خلاصی داشت،محال است …محال... کودکی،کودکی دنیای معجزه و عجایب است:مثل این است که آفرینش،نورانی،از شب سر برآورده است،نوی نو و تازه ی تازه و عجیب عجیب.از لحظه ای که چیز ها دیگر عجیب نیستند،دیگر کودکی وجود ندارد.وقتی که به وجود عادت کرده اید،بزرگ سال می شوید.دنیای پریان،اعجاز تازه،ابتذال،کلیشه می شود.بهشت واقعا همین هست،دنیای نخستین روز.رانده شدن از کودکی،رانده شدگی از بهشت است.بزرگ سال بودن...!!!می دانید همه تنها هستند،همه.کافی ست درون خسته شان را دریابی.همین...

برخی نقش هایی را كه دوست می داریم آن قدر در برابر دیگران به نمایش می گذاریم و در درون خودمان هم بازی می كنیم،كه به گواهی دروغین آنها آسان تر گوش می دهیم تا به گواهی واقعیتی كه كمابیش یكسره از یاد برده ایم. عینیت همخوان بودن با ذهنیت خاص خود است،یعنی دروغ نگفتن است،یعنی به خود دروغ نگفتن است.

اما نه،اما نه،می خواهم باز هم زندگی کنم.همچنان زندگی کنم.اجتماع زندگان را می خواهم.خلاصه،می خواهم هم باشم و هم بمیرم.مرده زنده بودن.مثل همه مردم...

باید با این وضع ساخت،دلیل خود را پیدا کرد.یا عقل خود را از دست داد...!




نوشته شده توسط SorousH MetaL در یکشنبه 7 خرداد 1391 و ساعت 16:17 [+] | نظرات ()
ســروش جوانیست لاغر اندام كه به طرز احمقانه ای نسبت به اشیاء و افراد اطرافش مشكوك است ،او پس از گذراندن یك دوره لاشخور بودن می كوشد تا همچون
شخص ثالث به دنیای انسان ها باز گردد ،
او از همیشه زخمی تر است و سعی دارد با درد خود جان تازه ای به زخم قلم بدهد
او در دنیای كوچك خود آرام با غصه هایش تنها میرود . فانوسی خاموش همراه شبهای اوست ، فانوس هم آرام و یواش
مثـل او جــان میدهد.
 ســروش نمی داند كه آیا بی گناه است یا گناهكار .با این همه دلش می خواهد زندگی كند .
 

 

قالب های میهن بلاگ
تخفیف ویژه برای این هفته (-)
فیلتر شکن -> پروکسی لیست (-)
تخفیف ویژه برای این هفته (-)
کریستیانو رونالدو (-)
آموزش وردپرس (-)
دانلود اهنگ جدید (-)
قالب وردپرس (-)
کسب درآمد آسون از اینترنت (-)
***~هفت گنج~*** (-)
شارژ مستقیم (-)
ساعت دیواری طرح پانـــا (-)
ساعت دیواری طرح پانـــا (-)
آپلود رایگان عکس و فایل (-)
گیرنده دیجیتال تلویزیون (کامپیوتر و لپ تاپ) DVB-T (-)
پکیج اورجینال نرم افزار آموزش زبان انگلیسی رزتا (-)
آپلود رایگان عکس و فایل (-)
ساعت زنانه طرح قلب slimsatr (-)
شاد ترین گروه دختر و پسرای ایرانی (-)
پکیج اورجینال نرم افزار آموزش زبان انگلیسی رزتا (-)
ساعت زنانه طرح قلب slimsatr (-)
ادکلن زنانه Milion (-)
شاد ترین گروه دختر و پسرای ایرانی (-)
ادکلن زنانه Milion (-)
مجموعه جدید نرم افزار و بازی اندروید 2013 (-)
چیز دانلود | بزرگترین مرجع دانلود فارسی زبانان (-)
جامعه مجازی گپر (-)
ایرنا شاپینگ (-)
پروژه های دانشجویی Tinoj.Com (-)
$سایت تخصصی کسب درآمد از اینترنت$ (-)
خرید شارژ (-)
آرشیو لینكدونی

  Emperor Lucifer, Master and Prince of Rebellious Spirits, fallen from grace...Oh, prideful Morningstar, thou who defy the rising of the light... to thee I swear obedience.Father of sin, my life is thine.

  ســـروش متـــال

  نفرین بر آنانکه که مطلبی از این سرزمین تاریک بی هیچ نشانی در قلمروی خویش آورند 

 

 

نام شما :
ایمیل شما :
نام دوست شما:
ایمیل دوست شما:

Powered by Soroush Metal
 

SorousH MetaL

I'M DeaD
 


خوب بود میتوانستم کاسه سر خودم را باز کنم و همه این تودهء نرم خاکستری پیچ پیچ کله خود را درآورده و بیندازم جلو سگ!

(صادق هدایت)