تبلیغات
:.: ________ I'm DeaD ________ :.: - مطالب SorousH MetaL

 از زمانی كه همهء روابط خودم را با دیگران بریده ام ، میخواهم خودم را بهتر بشناسم  

(( صادق هدایت ))

:.: زندگی را نمیشود تحمل کرد مگر کمی دیوانگی چاشنی آن باشد ? :.: •



 

 

 

............................................................................شاید..................................................

نوشته شده توسط SorousH MetaL در جمعه 15 بهمن 1395 و ساعت 16:50 [+] | نظرات ()
درد همیشه تو زندگی هس ولی عشق فقط یه بار تو زندگی ادم میاد

نفسم نفـــــــس غریبـــــــه هـــــــا شــــــــد

نفس پــــــــــــر

3uRu6


نوشته شده توسط SorousH MetaL در پنجشنبه 22 بهمن 1394 و ساعت 13:32 [+] | نظرات ()
سربازیمم تموم شد
دوسال از عمرم گذشت...


غصه که ماله تو قصه هاس
ما خوشیم همه جوره رو زمین با چشم باز
حصین

3uRu6



نوشته شده توسط SorousH MetaL در جمعه 9 مرداد 1394 و ساعت 13:23 [+] | نظرات ()
sale no mobarak

نوشته شده توسط SorousH MetaL در شنبه 1 فروردین 1394 و ساعت 02:45 [+] | نظرات ()
156 rozh

نوشته شده توسط SorousH MetaL در پنجشنبه 23 بهمن 1393 و ساعت 13:25 [+] | نظرات ()
ســــــــــــــــــــــــربـــازی

تا اطلاع ثانویه


نوشته شده توسط SorousH MetaL در یکشنبه 28 مهر 1392 و ساعت 00:46 [+] | نظرات ()
و پایان بازی!!! استقلال قهرمان شده! خدا می‌دونه که حقشه!!! به لطف یزدان و بچه ها، استقلال قهرمان شده!! دیدار ما ۵ روز دیگه در آزادی!!!

نوشته شده توسط SorousH MetaL در یکشنبه 15 اردیبهشت 1392 و ساعت 22:05 [+] | نظرات ()

من هیچم...مثل تو ..خدای تو! و هدف های به ظاهر  امید انگیزت!

من منفورم...مثل تو....خدای تو...! و احساس های به ظاهر فریبنده ات!

من بیزارم از تو و خدای تو ...زندگی تو..ملت تو!! و همه چیز که به تو مربوط شود!

من من من چه کلمه مسخره و حال به هم زنی! چه دروغ استقلال انگیزی!

بمیر مثل من بمیر نترس همه بمیریم تا خدا هم بمیرد!

خسته ام از هر چی جنون است! از هر چی هست و نیست!!! یکی روحم را بکشد!



نوشته شده توسط SorousH MetaL در یکشنبه 4 فروردین 1392 و ساعت 23:03 [+] | نظرات ()

بوی شهوت ؛                       بوی مرگ،
                   بوی" دختری جوان"،
                                    بوی تند اندام تو!
بوی گند سیگار
  روی تار و پود پیرهن کثیف من  توی اتاق!
                  بوی مستی ،بوی جرم......

بــــوی زن       بـــــــــــوی خــــــــون

بوی مشروب،
                      بوی تو،
                                   بوی گند سیگار............



نوشته شده توسط SorousH MetaL در دوشنبه 14 اسفند 1391 و ساعت 23:01 [+] | نظرات ()
شهرمن درد دارد

شهر من مرد دارد

شهر من بیشتر نامرد دارد

شهر من امروز ها قشنگ نیست

شهر من دیروز هم قشنگ نبود

شهر من دین دارد دین دار ندارد

شهر من شبها شروع می شود

شهر من شبها تمام می شود

شهر من کودک دارد کودک کار دارد

شهر من بهشت دارد بهشتش زهرا نام دارد

شهر من جنوب شهر دارد جنوب شهر آرزوی شمال شهر دارد

شهر من خیابان زیاد دارد خیال باف هم زیاد دارد

شهر من خانه زیاد دارد خانه دار زیاد ندارد

شهر من از مردم هایش خاطره دارد بیشتر خاطره ی بد دارد

شهر من.. شهر من.. شهر من انگار شهر من نیست...!


نوشته شده توسط SorousH MetaL در پنجشنبه 19 بهمن 1391 و ساعت 23:14 [+] | نظرات ()

آتش سوزان و یک عریان

معبد پر خون و این شیطان

آخرین زنگار قلبش را

میتراشد با دلی نالان

از برای نفرت و کینه

در وجودش گشته یک طوفان

زندگی احساس عشقش را

شسته میبیند در این باران



نوشته شده توسط SorousH MetaL در سه شنبه 3 بهمن 1391 و ساعت 22:59 [+] | نظرات ()
:.: Floating Bridge  :.:


پنجره های بعداز ظهر شكسته  است
و صدای پارس سگی در چمنزار به گوش میرسد
سر دبیر روزنامه
سیگاری آتش میزند
او به سوسكهای ظرف وانیل می اندیشد...

چه بعد از ظهرهای یكنواختی دارد
سان فرانسیسكو...!!!
موندم با این پل شناور و تجهیزات آقای فلوید
چكار كنم...؟



ادامه مطلب
نوشته شده توسط SorousH MetaL در چهارشنبه 6 دی 1391 و ساعت 19:03 [+] | نظرات ()
:.: درد گنگ یک هیستریا :.:

بوی هیچ خبر خاصی نیست!
یه جمعه لعنتی دیگه!
خدای من!
22 سالم تمام شده اما مادرم من را بچه ای با فقدان عقل میدونه
یه چیزی مثل اینکه سوپ قارچ دارن بهم میخورانن
این روز ها همه چیز گنگ هستند چه برسه که جمعه باشه
آه...........
زندگی تغییر کرد
آن را در آب حس میکنم
در زمین حسش میـــــــــــــــــــکنم
بویش را در هوا استشمام میکنم
انتخابی ندارم
فکر مرا به سمت پارانویا محض میکشاند
انگار که سارتر قلمش را بر کف دستانم نهاده
وقتی که بوی سیگار را حس میکنم موهای بینیم به ارتعاش میافتند شاید که لو سالومه ای موقت نیاز باشد تا دست از این خیال بردارم
انگار که روی سنگ ریزه هایی قدم میزنم و تهوع درد پاهایم درون سرم بیداد میکند
موزیک تنها چیزی بود که داشتم
صدای ویتس من را آرام میکرد
من این مرد را دوست دارم
اما هستریای من پا بر جاست
که از ته، سر خط جایی که
 کارگران معبد زغال سنگ  و دستان پینه بسته با جوراب هایی پاره و بد بو
زندگی میکنند
و این بو چیزی نیست جز مشقت هیستریای فقر
هنوز خیال میکنم که لو سالومه ای در کار است......»ِ




ادامه مطلب
نوشته شده توسط SorousH MetaL در چهارشنبه 15 آذر 1391 و ساعت 18:59 [+] | نظرات ()

خداحافظ نیمكت زخمی

روز اول دبستان تنهایی و وحشت از گریه کودکان دگر..

دوم دبستان و دوستان نه چندان پاک

سوم دبستان و انزوا

چهارم و خودکفایی

پنجم و ذهن بیماری که به یاد نمی اورد پنجم دبستانش را چگونه به سر کرده است....

دلتنگ ساعت های بی غمی فرار از واقعیت های دور از مدرسه.سلاح ممتازی در برابر رفتار های غیر اجتماعی...

نه هیچ زمانی کودک نبوده ام اما حالا .. پیر بی تجربه ی منتظری هستم به اخر...

اخر هم درست مانند اول ..تنهایم.. با این تفاوت که اول را با نام خدا شروع کرده ام و اخر را با نام...با هیچ نامی به پایان خواهم برد.

 



نوشته شده توسط SorousH MetaL در جمعه 19 آبان 1391 و ساعت 23:05 [+] | نظرات ()
:.: كوك و سیگار :.:


من به نیش زنبور
آلرژی دارم
و
كاری به توت و تنبور و شاعر ندارم
یك ربع پیش
تصوف میكردم
و بستنی كارامل میخوردم،
اما مگر طرحهای پیكاسو
سماع طبیعت با انسان است؟
یه جایی همین اطراف
حسنی ای بود كه به مكتب نمیرفت
صلیب مسیح به گردنش می آویخت،
پاسبانی بود كه
از هانیبال
لیمو میگرفت
و رفتگری كه، لیموزین سوار میشد.
غضنفر
شلوار ورساچی میپوشید
و كافه كنج میرفت.
تهمینه با میلان در می افتد
و سكینه گورگوروث گوش میكند،
طبیعت بذر زنگار میپاشد
و كافكا زرنیخ میكارد.
من نیچه و ماتریكس نیستم،
نویسنده پرتقال كوكی هم نیستم
من پالپ فیكشن گوسفندانم
فقط
ای كاش زمان به عقب بازگردد و هیكل مرا در خود فرو برد
ننگ بر توباد
فرانكشتاین زمانه،
با زمینی از خاك گلدان
و جنگلی پر از ابله،
داوینچی های فضانورد
و عصر طلایی تمسخر مذاهب
شكافت اتم
و مغز فندق.
ما تنها قسمت چركی از امپرسیونیسم خلقت هستیم
ننگ بر تو باد...


ادامه مطلب
نوشته شده توسط SorousH MetaL در یکشنبه 7 آبان 1391 و ساعت 18:57 [+] | نظرات ()
:.: HoSpital MinD :.:

از خودم میپرسم...
در یک راهرو باریک و بسیار طویل ایستاده بودم، کنار در مکانی که بهش ساب آی.سی.یو میگن، چند قدم به طرفش برداشتم دوست داشتم سیگاری از جیبم در آورده و آتش بزنم در عوض گوشی موبایل خود درست زمانی که کنار درب آی.سی.یو ایستاده بودم را از جیب خود بیرون کشیدم چراغ قرمز رنگی سه دفعه بصورت ممتد بالای درب ورودی روشن و خاموش شد و چند ثانیه ای بیشتر طول نکشید که صدای آژیر از جای دورتری به گوش رسید...
من سراسیمه از کنار درب آی سی یو دور شدم، صدای آژیر قطع شد، نور یکی از چراغ های مهتابی که نیمه سوخته بود در میانه راهرو روشن و خاموش میشد من اکنون کنار نرده ها ایستاده بودم با چشمانی خیس از اشک و افکاری متلاطم و بدن و اعصابی دردناک از مالیخولیا و بیخوابی مفرط کف پاهایم بسان کوره آشوویتز گشته بود اما دستانم یخ کرده بود.
3:00 صبح
داخل بخش کنار تختش داشتم چرت میزدم در حالیکه موزیک ملایمی داخل گوشهایم زنگ میکشید الان 35 روز از بستری شدنش میگذشت، لوسمی تشخیص پزشک بود، دوهفته بعد از شروع بستری بود که کموتراپی یا همون شیمی درمانی رو آغاز کردن و دقیقا هفت روز که شامل روزهای همون هفته سوم بود که شیمی درمانی شده بود حالا چرا به یکماه و خورده ای کشیده بود قاعده پیچیده ای نبود عوارض بعد از شیمی درمانی...
فردای هموان روز تمام چیزهایی که دیده و شنیده بودم کاملا حقیقی و زاییده خیال نیستش،
داخل بخش ساعت 9 صبح: بر روی یک تخت کنار اتاق شماره 5 زن جوانی که سرم از دستانش جدا شده بود.. رد باریکی از خون کف راهرو بخش، صدای ضعیف رادیو از استیشن پرستاران، دو مرد نحیف و بد لباس در حالیکه به دیوار تکیه داده بودند بوی تعفن خاصی میدادند از کنارشون که رد شدم مشغول صحبت کردن بودند و حواسشون به قیافه درهم خورده من نبود که کم مونده بود از بوی گندشون همونجا تگری بزنم یکیشون به سمت استشین پرستاران راه افتاد در حالیکه اصلا حواسش نبود که داره از روی همون رد خون کف راهرو رد میشه و بقیه قسمت های بخش رو هم به گند میکشه...
ساعت 10 صبح پسرک جوانی که به نظر تو کار موزیک بود کنار اتاق شماره 3 ایستاده بود. آقای فرهاد دیلی تنها پرستار مرد داخل بخش که از قضا برادر درامر بند آلیاژ (فرزاد دیلی) هم بود یکی از رفقای بنده مشغول صحبت با من بود داشتیم در مورد داروهای نارکوتیک با هم بحث میکردیم حس کنجکاوی بنده هم حسابی گل کرده بود و باقی قضایا.... پسرک موزیک باز در حالیکه دستگاه پلیرش تو دستاش بود به طرف من اومد و در مورد دارویی آرامبخش به نام هالوپریدول چیزهایی گفت... ده دقیقه بعد توی حیاط بیمارستان خلوت ترین بخش بیمارستان نمازی در حالیکه به گربه ای خیره شده بودیم سیگاری به من تعارف میکند و در مورد یکی از دوستانش که بر اثر اوور دوز مواد روان گردان به فنا رفته بود تصویر سازی میکرد حس سنگینی عجیبی زیر پلکهایک حس کردم... ساعت دو بعد از ظهر با صدای ناله های مادرم که بیقرارم کرده بود بار دیگر کنار استیشن درخواست مورفین کردم...
ساعت چهار و نیم بعد از ظهر من، مادر بر روی صندلی چرخ دار، روز جمعه، یک اپرای پاواروتی  La Donna A mouille... ، عروسی فیگارو ار موتزارت، از گوشی موبایلم که در قسمت عقبی ویلچر گذاشته بودمش در حالیکه ویلچر رو راه میبردم، ... دقایقی نگذشت که خودم بودم به تنهایی در حالیکه ویلچر خالی رو گرفته بودم صدای موزیک بسیار بالا به گوش میرسید در یک راهرو خالی, فضایی رعب آور مادرم رو صدا میزدم اما تنها پژواک صدای خودم به گوشم بازمیگشت و نعره های پاواروتی اوج میگرفت انتهای راهرو تاریک بود... موقع بازگشت مادرم رو دیدیم بر روی همان صندلی چرخ دار که در حالیکه سر تراشیده خود را با روسری کوچکی پوشانده بود رو به من گفت دیگه برای امروز بسه بیا تا به اتاق برگردیم...
طبقه اول از بخش آزمایشگاههای بیمارستان ساختمان شماره سه زیر پله ها یک درب کوچک و یک برانکارد بسیار تمیز ولی ناکارآمد به چشمانم خورد در حالیکه قصد داشتم به آزمایشگاه مغز استخوان در طبقه سوم بروم نظرم رو عوض کردم دقایقی بر روی برانکارد نشستم و سپس درب کوچک را باز کردم، اتاقکی کوچک زیر پله ها مقداری کابل و وسایل پیمانکاری به چشمم خورد درب اتاقک رو بستم سیگاری آتش زدم و لحظاتی با موزیک جز یک بند فنلاندی به خواب رفتم... بالاخره جایی داخل خود بیمارستان گیر آورده بودم که برای لحظاتی میتونستم حالتی پارانرمال بگیرم سیگاری بکشم و دقایق از پوست آلوده خودم جدا بشم و در حباب افکارم به قسمتهای مختلف این شهر سرک بکشم اما دوباره باز به چرخه طبیعت بازگردم...

طبیعت اینروزهای من که بوی الکل و وایتکس میداد، صدای لاندری و غذای بی نمک بیمارستان، پرستار  27 ساله چشم سبز داخلی عمومی دو و لبخندها و چشمک های دیوانه کننده اش آقای دیلی و نصایح دلنشینش، مورفین و اتاقک معمایی نارکوتیک، آزمایشگاه علوم پزشکی و بی خوابی های شبانه، گشاد شدن مردمک چشمها و سردرد های وحشیانه آخر شب، پاهای تاول زده از بی کسی، درد و هیجان مطالعه کتاب سرگذشت بیماران روانی به روایت DSM.IV در واپسین ساعات شبانگاه، موزیک های تکراری اما سمفونیک، نمونه های جنین ناقص در شیشه های الکل و وحشت از انسانیتی موهوم، اپرای لوچیانو پاواروتی و ویلچر خالی در یک راهروی خالی تر...

حالا از خودم میپرسم که چند نفری که تو اون وضعیت کاملا کنارم بودن... چطور میتونم زمانی این واقعیت ها رو براشون بازگو کنم؟!





نوشته شده توسط SorousH MetaL در یکشنبه 2 مهر 1391 و ساعت 18:53 [+] | نظرات ()
:.: مه ! :.:

از پشت شیشه مه گرفته دلم به هوای بیرون نگاه میکنم ... چه برف زیبایی ... دونه های ریز ریز برف با چه شتابی به دل زمین می آیند و با هر قدم عابری له و نابود میشوند .. ببین که امروز و امشب دنیا با تموم سیاهی و پلیدی اش چطور رنگ سفید به خودش گرفته و مدعی شده که افکار زائدش رو زیر این دونه های سبک تر از پر برف منجمد کرده ... میشه تعبیر زیبایی از این اتفاق نو داشت میشه دلتنگ بود و در عین این دلتنگی به زیبایی این شب تیره ئ امید وار اندیشید ... شاید که زمستان با تموم لذت و زیبایی اش برای عده ای ناراحت کننده باشه اما برای من عین زندگی است . زندگی ای که یخ کرده و همه چیزش در خواب زمستانیه خوابی که در پس این تاریکی و نیستی شکوفا شدن و بیداری نهفته است .

با انگشت روی شیشه مه گرفته اتاقم میکشم چه زجه ای، چه صدای پر دردی ،چه گریه آرومی ...این پنجره هم چه بی صدا شکست ....

"ها" "ها" با صدای بلند تری "ها " میکنم  با چه سرعتی همه چیز محو میشوند همه چیز مثل این بخار های سرد وجودم بی صدا میشکنند و ناپدید می شوند و فقط ردی از خاطره های سیاه و روشن به جا میگذارند .آخ که چقدر دلم سیاه است .. چقدر دلتنگم ...

این روزها عجیب دنبال دنیای کودکی ام در کوچه های بن بست ذهنم پرسه پرسه میزنم و با دستهایی خالی از احساس ، سرد و منجمد بر میگردم ...

 به آدم هایی که اون پایین در هیا هوی رفت و آمدند نگاه میکنم ... به دنبال چه هستند ، چرا این اندازه عجله ، چرا این همه آشفتگی ... چه لحظه سردی ... همه چیز برای رها شدن از این همه سردی در تکاپوی رفتن است و من آرام و بی صدا منزوی این پنجره و هیاهوی بیرون ام .... اکنون نیازمند جرعه ای تحرک و بودنم که این درون بی صدایم را به جنب و جوش در آورم و برمو برم  و رها بشم از دلتنگی و تاریکی این دنیای مه آلود ...

 این نگاه بهت زده بهم میگه که بخند ، بخند ، زورکی بخند و گریه امانم را بی  امان میکند... چشم هایم را به رو ی این دنیای منجمد و پر از هیاهو می بندم و در دنیای تاریک خودم قدم می زنم و به نا کجا آباد درونم گره محکمی میزنم به گذشته و خدا حافظ ....




نوشته شده توسط SorousH MetaL در چهارشنبه 29 شهریور 1391 و ساعت 16:25 [+] | نظرات ()
:.: اجبار حضور! :.:

در این زندگی،زیستن،فقط به معنای حاضر بودن است. پایان

ما در این دنیاییم که مثل یک بازیچه با ما رفتار شود. نه اینکه زندگی کنیم.اگر زاده شده بودیم تا زندگی کنیم انتخاب مسیر زندگی دست ما یود نه دست کسی که ما را بازیچه خود قرار داده. جتی اگر الان هم بتوانیم با سختی های فراوان مسیر زندگی خود را تغییر دهیم این موضوع از قبل معلوم بوده و از قبل برای بوجود آورتده ما معلوم و مشخص بوده. اجبار حضور این است که ما را مانند عروسک خیمه شب بازی به این طرف و آن طرف میبرد. ما را وارد مشکلات می کند که مثلا به خودمان ثابت شود که چگونه می توانیم با سختی ها روبرو شویم و با آنها بجنگیم چون برای خودش از قبل معلوم و مشخص بوده.اگر ما در این دنیا هستیم که زندگی کنیم توانایی فدرت تصمیم گیری داشتیم که بتوانیم آنها را عملی کنیم. ولی حیف که همه اینها دست کسی دیگر است. ما زمانی می توانیم بگوییم که به این دنیا آورده شده ایم تا زندگی کنیم که به اختیار خودمان زاده شده باشیم و بتوانیم برای خودمان تصمیم راه زندگی را بگیریم.

چیزی بهتر ار آرامش دلی سوزان،کثافت زندگی را نمایان نمی کند.




نوشته شده توسط SorousH MetaL در پنجشنبه 16 شهریور 1391 و ساعت 16:23 [+] | نظرات ()
ما كاشفان ِ كوچه های بن بستیم
حرف های ِ خسته ای داریم
این بار ، پیامبری بفرست
كه تنها گوش كند...

ادامه مطلب
نوشته شده توسط SorousH MetaL در یکشنبه 29 مرداد 1391 و ساعت 14:19 [+] | نظرات ()

یکی دیگه هم پر کشید و رفت...

فقط نمیدونم چرا باید آخرین شب زندگیش رو با من میگذروند آهنگ هایی رو که خودم واسش ساخته بودم و یادم رفته بود ُ یکی یکی واسم زد و خوند

کلی خندیدیم    خاطره تعریف کرد

وقتی که دم دمای صبح داشتم از پیشش میرفتم ازم معذرت خواهی کرد که امشب یه خورده دپرس بودم و بهت اساسی حال ندادم و دستم به ساز نمیرفت مثل همیشه...

داش علی دیگه نیستی تا یاردبستانی رو با هم بزنیم و بخونیم

خدانگهدار  یار دبستانی...

--------------------------------------------

پ ن : میخوام این آخر سری ها عوض شم ُ از مدل موهام شروع کردم!!!!


ادامه مطلب
نوشته شده توسط SorousH MetaL در دوشنبه 23 مرداد 1391 و ساعت 02:09 [+] | نظرات ()
:.; هرگز :.:

برای من تاسف نخورید
چون لیاقت زندگی کردن را دارم و راضی ام
ناراحت آدم هایی باشید که به خودشان می پیچند و
از همه چیز شاکی اند
آن ها که روش زندگی شان را مثل مبلمان خانه
...دائم عوض می کنند
همین طور دوستان و رفتارشان را
پریشانی شان دائمی است


هرگز زانو نخواهم زد،حتی اگر سقف آسمان کوتاهتر از قامتم باشد

-------------------------------------------------------
پ ن :
بودیم و کسی پاس نمیداشت که هستیم ، باشد که نباشیم و بدانند که بودیم





نوشته شده توسط SorousH MetaL در شنبه 14 مرداد 1391 و ساعت 02:00 [+] | نظرات ()

به كسی چه !

درد ِ من جون تازه ای میده به زخم قلم

به كـَسی چه !

دلم سخت گرفته از این مهمانخانهء مهمان كش

به كـَسی چه !

چهره سرخ عشق تو زندگی من پیدا نیست

به كـَسی چه !

بوی گند سیگار روی تاروپود پیراهن كثیف من

به كـَسی چه !

تو زندگی من جایی برای دورغ نیست

به كـَسی چه !

اگه از تنهایی خودم سرمستم

اگه تنهایی خوبی دارم

به كـَسی چه !

تو این بی كسی و بی حرفی برای دل خودم مینویسم

به كـَسی چه !

خش خش ناگزیر پاهای من تو جاده ای بی عابر و بی انتها

به كـَسی چه !

من میرم از دوزخ خانواده ام

به كـَسی چه !

چنگ میزنم به اسمی كه زخم رو قلبم كشید

به كـَسی چه !

زوال احساس پاكم

به كـَسی چه !

لبریزم از حس ناامیدی

به كـَسی چه !

خشم یك مـَــرد

انهدام مـَـردی از یك نسل ِ مَـــــرد

به كـَسی چه !

من پیش خودم میمونم

این قلم ، این كاغذ مال منه !

كی مثل من لحظه هاشو زار می زنه؟

به كـَسی چه !

میتونم خاطره هامو بشمرم و بفهمم جز خود ِ من كی به فكر ِ خودمه !

به كـَسی چه !

تو یه قفس بی در، اسیرم

محكومم به گریه ، به لبخند

به كـَسی چه !

مرگ ، دوری ، بیتابی

بین مرگ و زندگی اسیرم

چراغ ستاره ام تو هفت آسمون رو به خاموشی میره

به كـَسی چه !

من برای خودم آزادم

---------------------------------------

پ ن : به كـَسی برنخوره! اگه دستم لبریز از عطر مـَرگ بود  اگه در پیلهء تنهایی خودم خوشبختم

بهت بر نخوره رفیق !

تو هم نفر بعدی راه منی...



نوشته شده توسط SorousH MetaL در چهارشنبه 11 مرداد 1391 و ساعت 01:31 [+] | نظرات ()
برسقف آسمان این دیار ناراستی سایه أفکنده است و اینجا در ذهن مردمانی از خویش غریب، جومونگ ها و مختار، اسطورگی میکند! مردمانی که پدران فاتح خود را ترسو می پندارند;
مردمانی که خیام ها را دائم ألخمر و حافظ را به فال كولیان خیابانی قیاس میکنند،مردمانی که بابک ها و مازیارها را زنازاده می دانند، و أعرابی حرامزاده را خدازاده!!!


------------------------------------------------------------------------
پ ن ۲ :
جدیدا كامنتهای باحالی میاد : وای آقا سروش فوق العاده نوشتی خیلی زیبا بود ...!!

آخه ... بخونید من چی مینویسم تو تك تك كلماتم تلخی پیداس !  درد و رنج من واسه بعضیا فوق العادس !!

!  در ضمن روی صحبت من با یه عده خاص بود كه اصلا نمیشناسمشون به بقیه بر نخوره...


نوشته شده توسط SorousH MetaL در پنجشنبه 5 مرداد 1391 و ساعت 02:12 [+] | نظرات ()

آهای ... تو
تو با موهایی آشفته
تو با لبخندی عجیب
تو با چشمانی بسان آبشار
تو با دسته گلی از باران تابستان
تو با افكاری شكلاتی
ایستاده در شعاع آفتاب...
یك قسمت زمین در زیر پاهایت اقیانوس كوچكی از افكار مرا شناور نموده است... بیا و بذار كه مدتی من در افكارت شناور باشم.

حس خوبی دارم به (تو...) كه خودتم میدونی منظورم رو...

زیرا این حس خوبیه كه افكارت ذره، ذره با حباب های كف اقیانوس بالا بیاید و باز دوباره به چرخه طبیعت برگرده...



نوشته شده توسط SorousH MetaL در دوشنبه 2 مرداد 1391 و ساعت 18:56 [+] | نظرات ()
:.: ساعت های دراز تاریکی  :.:

ساعت های دراز تاریکی...حالا این...این...تندتر و تندتر...کلمات...مغز...سوسو زنان مثل دیوانه ها...قاپیدن و به سوی...هیچ...به سوی جایی دیگر...تجربه جایی دیگر...تمام مدت چیزی التماس میکند...چیزی در تو التماس می کند...التماس توقف این همه...بی جواب...دعای بی جواب...حتی ناشنیده...بیش از حد محو...همینطور...ادامه...تلاش...بی خبر از...بی خبر از تلاش...تلاش برای...هیچ...هیچ

زمان همان وضعیت زهرآلودی است که در آن متولد می شویم،زمان بی آنکه بدانیم،پیوسته ما را دگرگون می کند،و دست آخر نیز بدون رضایت ما،ما را می کشد.ما محکم به زندگی در زمانیم،زیرا گناه نخستین و ابدی...زاده شدن را مرتکب شده ایم،ما کفاره ی این گناه نخستین را با زیستن پس می دهیم و درد زیستن را نیز به یاری عادت تخفیف می دهیم.عادت مبین سازشی میان فرد و محیط اوست،یا میان فرد و تمایلات ارگانیک عجیب غریبش:عادت ضامن نوعی مصونیت کسالت بار،یا به عبارتی،برقگیر هستی فرد است.عادت همان وزنه ای است که سگ را به استفراغش زنجیر می کند.نفس کشیدن عادت است.زندگی عادت است.

شاید رویاست،همه اش یک رویا،رویایی که غافلگیرم خواهد کرد،بیدار خواهم شد،در سکوت،و دیگر هرگز نخواهم خوابید،خودم تنها،یا رویا،بازهم رویا،رویای یک سکوت،سکوتی رویایی،پر از زمزمه ها،نمی دانم،همه اش کلمات،بیداری هرگز،فقط کلمات،چیز دیگری نیست،باید ادامه دهی،همین و بس،به زودی متوقف می شوند،این را خوب می دانم،می توانم حسش کنم،به زودی ترکم می کنند.آنگاه همان سکوت،برای لحظه ای،چند لحظه ی ناب،با همان رویای خودم،آنکه ماندنی است،که نماند،که هنوز می ماند،خودم تنها،باید ادامه دهی،نمی توانم ادامه دهم،باید ادمه دهی،ادامه خواهم داد،درد عجیب،گناه عجیب،باید ادامه دهی،شاید پیش از این تمام شده باشد.برای پیر شدن وقت داریم همه جا پر از جیغ های ماست.اما عادت مخدر نیرومندی است.میان خزه ها لغزیده ایم و گیر کرده ایم.بنگر چگونه،آه کشان،از مقابل دهانه زورق به زیر می رویم.




نوشته شده توسط SorousH MetaL در جمعه 2 تیر 1391 و ساعت 16:20 [+] | نظرات ()
ســروش جوانیست لاغر اندام كه به طرز احمقانه ای نسبت به اشیاء و افراد اطرافش مشكوك است ،او پس از گذراندن یك دوره لاشخور بودن می كوشد تا همچون
شخص ثالث به دنیای انسان ها باز گردد ،
او از همیشه زخمی تر است و سعی دارد با درد خود جان تازه ای به زخم قلم بدهد
او در دنیای كوچك خود آرام با غصه هایش تنها میرود . فانوسی خاموش همراه شبهای اوست ، فانوس هم آرام و یواش
مثـل او جــان میدهد.
 ســروش نمی داند كه آیا بی گناه است یا گناهكار .با این همه دلش می خواهد زندگی كند .
 

 

قالب های میهن بلاگ
کسب درآمد آسون از اینترنت (-)
***~هفت گنج~*** (-)
شارژ مستقیم (-)
ساعت دیواری طرح پانـــا (-)
ساعت دیواری طرح پانـــا (-)
آپلود رایگان عکس و فایل (-)
گیرنده دیجیتال تلویزیون (کامپیوتر و لپ تاپ) DVB-T (-)
پکیج اورجینال نرم افزار آموزش زبان انگلیسی رزتا (-)
آپلود رایگان عکس و فایل (-)
ساعت زنانه طرح قلب slimsatr (-)
شاد ترین گروه دختر و پسرای ایرانی (-)
پکیج اورجینال نرم افزار آموزش زبان انگلیسی رزتا (-)
ساعت زنانه طرح قلب slimsatr (-)
ادکلن زنانه Milion (-)
شاد ترین گروه دختر و پسرای ایرانی (-)
ادکلن زنانه Milion (-)
مجموعه جدید نرم افزار و بازی اندروید 2013 (-)
چیز دانلود | بزرگترین مرجع دانلود فارسی زبانان (-)
جامعه مجازی گپر (-)
ایرنا شاپینگ (-)
پروژه های دانشجویی Tinoj.Com (-)
$سایت تخصصی کسب درآمد از اینترنت$ (-)
خرید شارژ (-)
$سایت تخصصی کسب درآمد از اینترنت$ (-)
خرید پستی (-)
آگهی رایگان | تبلیغات اینترنتی (-)
سایتی پر از شکلک برای وبلاگ شما (-)
پول درآوردن واقعی (-)
آرشیو لینكدونی

  Emperor Lucifer, Master and Prince of Rebellious Spirits, fallen from grace...Oh, prideful Morningstar, thou who defy the rising of the light... to thee I swear obedience.Father of sin, my life is thine.

  ســـروش متـــال

  نفرین بر آنانکه که مطلبی از این سرزمین تاریک بی هیچ نشانی در قلمروی خویش آورند 

 

 

نام شما :
ایمیل شما :
نام دوست شما:
ایمیل دوست شما:

Powered by Soroush Metal
 

SorousH MetaL

I'M DeaD
 


خوب بود میتوانستم کاسه سر خودم را باز کنم و همه این تودهء نرم خاکستری پیچ پیچ کله خود را درآورده و بیندازم جلو سگ!

(صادق هدایت)